تبليغاتX
دود
عاشق شهری ام که گربه هاش، از رو خط عابر پیاده از خیابون رد میشن...!


- ده دقیقه دیگه تولدمه، اولین کادومو، امشب از عزیزترین کسم گرفتم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:51 توسط Cortez |

چراغ دادن هایش همه را دیوانه کرده. پشت هر ماشینی میرسد آنقدر نور بالا میزند که طرف عاصی میشود و کنار میرود. میرسد به پرادو مشکی که کنار نمیرود. می افتد به لایی کشیدن و پرادو را رد میکند. در آینه میبیند که پرادو دوتا نور بالا میزند برایش. نمیفهمد یعنی چه...یعنی چه خبرته؟ یعنی کجا با این همه جنون؟ یعنی عمه اتو؟...

- یک پراید هاچ بک پراز جوونهای لنگ دراز با سرعت از بغلش میگذرد. اول خنده اش میگیرد. بعد گاز میدهد. دیوانه شده است. خودش هم نمیداند سرعتش چقدر است.

- فرمان از دستش در رفته. همه چیز خیلی سریعتر از آن حرکت میکند که او بتواند ببیند. باورش نمیشود که اینطوری شده باشد. همه جا خاک است و او داخل ماشین بالا و پایین می افتد.  فقط آرزو میکند که ماشین بایستد. همین. مهم نیست مرده باشد یا زنده. فقط ازین تعلیق راحت شود. بالاخره ماشین می ایستد. جلوی ماشین به سمت اتوبان است. ماشینها آرام حرکت میکنند تا نگاهش کنند. پرادو سیاه کمی جلوتر می ایستد.

- در باز نمیشود. یاد فیلمها می افتد. خوشحال میشود که کمربند نبسته که حالا گیر بیفتد. سوییچ را در می آورد و از پنجره می آید بیرون. پشت گوشش گرم شده. دست می زند و خون لزجش را بو میکند.  عینکش افتاده و همه چیز تار است. چند نفر میدوند به سمتش. کسی عینکش را برایش می آورد. نگاهی به ماشین می اندازد.  گاردریل از در شاگرد وارد ماشین شده، قطر ماشین را طی کرده، از پشت صندلی اش گذشته و از در عقب خارج شده. از کسی سیگار میگیرد و روشن میکند. به خرت و پرتهایش که پخش خیابان شده نگاه میکند. جزوه، روپوش، بطری های آب معدنی...یکی شان را باز میکند. چقدر گرم است.کمی میخورد. دهنش مزه ی خاک میدهد. سیگارش تمام میشود. آرزو میکند که کاش یک پاکت کامل داشت،همین جا مینشست و سیگار میکشید و فکر میکرد...به خودش ، به خدا، به اینکه آخرین بار کجا رفته با این ماشینی که حالا بی جان افتاده جلویش، به اینکه اگر کسی توی ماشین بود حالا گاردریل از کجایش رد شده بود، به اینکه اگر یک وجب اینطرفتر یا آنطرفتر بود حالا یکعالمه آهن و فایبرگلاس توی شکمش داشت، به اینکه چرا ماشین بیمه ندارد، به اینکه باز هم پشت فرمان خواهد نشست یا نه...بلند میشود. سرش را داخل ماشین میکند و دوتا عروسک بامزه ای که همیشه به پیچ تنظیم کولر آویزان بودند و انگار داشتند همدیگر را میبوسیدند را برمیدارد... می آید عقب تر می ایستد و منتظر میشود که همه چیز تمام شود....




- بدون آهنگ. فقط با صدای همهمه و بوق و آژیر مسخره ی الگانس پلیس و با بوی دود جرثقیل...

 
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 13:24 توسط Cortez |