- ده دقیقه دیگه تولدمه، اولین کادومو، امشب از عزیزترین کسم گرفتم...
- در باز نمیشود. یاد فیلمها می افتد. خوشحال میشود که کمربند نبسته که حالا گیر بیفتد. سوییچ را در می آورد و از پنجره می آید بیرون. پشت گوشش گرم شده. دست می زند و خون لزجش را بو میکند. عینکش افتاده و همه چیز تار است. چند نفر میدوند به سمتش. کسی عینکش را برایش می آورد. نگاهی به ماشین می اندازد. گاردریل از در شاگرد وارد ماشین شده، قطر ماشین را طی کرده، از پشت صندلی اش گذشته و از در عقب خارج شده. از کسی سیگار میگیرد و روشن میکند. به خرت و پرتهایش که پخش خیابان شده نگاه میکند. جزوه، روپوش، بطری های آب معدنی...یکی شان را باز میکند. چقدر گرم است.کمی میخورد. دهنش مزه ی خاک میدهد. سیگارش تمام میشود. آرزو میکند که کاش یک پاکت کامل داشت،همین جا مینشست و سیگار میکشید و فکر میکرد...به خودش ، به خدا، به اینکه آخرین بار کجا رفته با این ماشینی که حالا بی جان افتاده جلویش، به اینکه اگر کسی توی ماشین بود حالا گاردریل از کجایش رد شده بود، به اینکه اگر یک وجب اینطرفتر یا آنطرفتر بود حالا یکعالمه آهن و فایبرگلاس توی شکمش داشت، به اینکه چرا ماشین بیمه ندارد، به اینکه باز هم پشت فرمان خواهد نشست یا نه...بلند میشود. سرش را داخل ماشین میکند و دوتا عروسک بامزه ای که همیشه به پیچ تنظیم کولر آویزان بودند و انگار داشتند همدیگر را میبوسیدند را برمیدارد... می آید عقب تر می ایستد و منتظر میشود که همه چیز تمام شود....
- بدون آهنگ. فقط با صدای همهمه و بوق و آژیر مسخره ی الگانس پلیس و با بوی دود جرثقیل...