- اینجا نمازخانه است. همه مهربانند. صورت همه نورانی است.
- اینجا بوفه ی دانشکده است، دیوار به دیوار نمازخانه. یک نفر غر میزند که چرا یک نفر دیگر بهش تنه زده است. یک نفر درحالیکه پینه ی روی پیشانی اش را میخاراند صاحب مغازه را دزد خطاب میکند. یک نفر هم میبیند که شیر سماور را خوب نبسته ولی بی تفاوت از بوفه خارج میشود...شاید به نمازخانه میرود...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 21:51 توسط Cortez
|
تازه اول پاییزه و شبا خنکی اش خیلی مطبوعه. توی ترافیک سنگین و خسته کننده ای گیر کردم ولی عجیبه که اصلا خسته نمیشم.انگار زمان نمیگذره. دلم هیچ چیز دیگه ای نمیخواد. خیلی وقته اینجوریم. سردی هوا نوک انگشتام رو بی حس کرده. هر پکی که به سیگار میزنم گلوم رو میسوزونه. ولی هر دفعه پک هارو عمیق تر میکنم. کمبودها رو نمیبینم. اینکه ترافیکه. اینکه پلیس ده تا خیابون رو که همه اشون مسیر من بودن رو بسته. اینکه باند سمت چپ ماشینم کار نمیکنه. اینکه میدونم امشبم دیر میرسم خونه و باس یه عالم غرغر بشنوم. هیچ کدوم ازینا نمیتونه ناراحتم کنه. با بی خیالی همراه
آهنگ دستام رو توی هوا تکون میدم و زمزمه میکنم. مهم نیست بقیه چی فکر میکنن. خلاصه همه چی بر وفق مراده. هر چندوقت یه بار سرم رو میچرخونم سمت صندلی شاگرد. لبخندی میزنم و لبخندی تحویل میگیرم. حواسش نیست. سرش گرمه موبایلشه. داره با GPS ش ور میره.همینطوری که سرش پایینه لبخند میزنه. هیچ وقت دست و پا گیر نیست. هیچ وقت جلوی دیوونه بازیام رو نمیگیره. تو ذوقم نمیزنه.هیچ وقت خنده هاشو ازم دریغ نمیکنه. یه دل سیر نگاهش میکنم. دوباره جلوم رو نگاه میکنم. دلم قنژ میره...
- یادمه اون شب داشتم آهنگ Tears From The Moon Gone South رو گوش میدادم...واسه تون میذارم اگه خواستین گوش بدین...اینم متنش...ولی مطمئنم نمیتونین به اون حسی که من داشتم برسین...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 21:53 توسط Cortez
|
راننده ی تاکسیه. جوون، حدودا 25 سال. همیشه شلوغ ترین مسیر رو انتخاب میکنه. چون دوس داره روزش زودتر تموم بشه و آدمای کمتری رو ببینه. همین. لعنت به این زندگی که واسه بعضیا اینقدر پوچ و بیخوده...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 15:10 توسط Cortez
|
خیلی خوبه که میتونم وقتی از همه چی زده میشم بیام و هدفونامو بذارم توی گوشم...و قشنگ حس کنم که دارم آروم میشم...حس کنم منی که تا 10 دقیقه پیش از همه چی زده شده بودم حالا دوباره پرشدم از میل و شور و شوق... میخوام زندگی رو ادامه بدم...یه عالمه کارای تازه هم شروع بکنم...وای که بدون نوا و موسیقی، نفس کشیدن توی این روزای پراز همه چی چقدر سخته...
- آهنگ فوق العاده ایه...Rock Guitar از Corderoy... اوجش هم 2:03 است... God Bless the Music
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 22:27 توسط Cortez
|